|
و کلماتی که مدام ِ خاطره اند...
|
*وارستگی پذیرفتن است و آرام بودن
*علیرضا روشن-کتاب ِ نیست
*مگر نمی شود آدم سال های بعد را به یاد آورد و برای خودش گریه کند؟
*عباس معروفی- سال بلوا
پ ن :سارا،مینو،بهار،پگاه،سمان،یاسی،حامد،ستاره منو ببخشید... شماها رفیق ترین ِ رفیقام منو ببخشید.من از همیشه بیشتر کم آوردم...من از آدمایی که دوسشون دارم بد ضربه خوردم...بد..
*انسانها در معرض« تاراج زمان» قرار مي گيرند و پير مي شوند اما روياهاي بشر هميشه جوان مي ماند. راستي شنل قرمزي چند ساله است؟
اعتراف میکنم این روزها سخت کم آورده ام....حتی بودن ِ"او" هم آرامم نمیکند...اینکه رفیقم است شکی نیست ولی بودنش برایم یک عذاب وجدان بزرگ همراه می آورد...این وابستگی اش...این حرف هایش...این نگاه هایش...کم آورده ام.من با این ذهن ِ رمانتیکم کم مثل همیشه کم آورده ام...اعتراف میکنم این ذهن ِ لعنتی ام دیگر جا برای آدمهای جدید ندارد...من دارم از درونم تجزیه میشوم... که هنوز با این همه رفیق تنهایی ام عجیب مرا لو میدهد....سکوتم آزارش میدهد میدانم....ولی سکوت کردم...نگاهش نکردم. باید بگذرد...میگذرد...میگذرد...این آرامم میکند...حداقل کمی آرامم میکند...
دلم هوای پیاده روی های سبزه میدان را کرده تا پارک شهر...برویم کافه گالری و فقط حرفهای خوب بزنیم. یادته سارا چقدر دوست داشتی حس فرانسویت گل میکرد و هی فرانسه میخوردی و دو روز و دو شب نمیخوابیدی...یادته ... گاهی که با سیم سیم و فرفر میریم منظریه یاد همه ی شبایی میفتم که میرفتیم منظریه و میگفتی یه روز اون خونه ی ویلایی روبه روی هتل کادوسو میخری...یادته؟
دلم هوای شبای داستان خوانی رو کرده...من کوچیکترینتون بودم و شما چقدر با من سخاوتمند بودین که پرتم نمیکردین بیرون...وااای خدا....چه روزایی ...چه شبایی...بی جنبه شدم...منی که تو همیشه میگفتی واقعا جنبه داری آرزو....حالا نیستی که ببینی بی جنبه شدم.
-دایم دارم به اون بالا فک میکنم....معلق بودن...خیلی حس خوبیه...
-تا حالا شده واقعا یکیو دوس داشته باشی؟
-آره...آدم نمیدونه عشق اولی مهم تره یا دومی که همه میگن کامل تره.
- کاش میشد ادم از توخودشم فرار کنه…
-که عاشق نشه؟که دوست نداشته باشه؟
-که کنار بیاد!...که نشکنه...که زن نباشه تا درد بکشه...
-منو ببخش که مرد هستم.منو ببخش بانو...
دست هایت را آرام بگذار توی جیبت و وانمود کن که جای خالی دستانش دیوانه ات نمی کند.از این غمگین تر میشود؟تراژدی این روزهایم شده فکر کردن به کسی که دارم همراهش تجزیه میشوم...کاش زودتر بگذرد... کاش زودتر تمام شود...تردید ِ لعنتی ِ زندگی ام فقط همت میخواهد...رسیدنم به آنچه دوست دارم فقط یک تصمیم بزرگ میخواهد...دیگر کاری را که دلم میخواهد انجام نمیدهم و این درد است...این فکر کردن ها امانم را بریده است....این شب بیداری ها...این اشک ها...پس چرا وانمود میکنم خوشبخت ترین دختر خانواده هستم؟
-روزا پر و خالی می شن مثل فنجونای چای تو کافه ها اما هیچ اتفاق خاصی نمی افته!
-تو فک میکنی خاص نیس؟
-یه چیز هیچ وقت عوض نمیشه...حتی اگه آسمون زمین بیاد و زمین بره آسمون....
-کلافه میکنی منو با این نوع حرف زدن!
- تو هم کم آوردی؟
-بگو...
-بیا تمومش کنیم.
-نمیتونم...تموم کنم تموم میشم آرزو...بفهم.
- میفهمم.میفهمم...
پ ن: سیگار که میکشی یه بغضی ته ِ دلم دیوونم میکنه که حتی خودتم نمیفهمی.نمیفهمی چیکار میکنی با من.من میذارمت کنار...درست مثل بقیه...قول میدم... دوستداشتنی كه از تهِ دل، تبديل به يه كم محلی غمناک بشه طوری كه با افتادنِ به يادش يا شنيدنِ اسمش، چشما رو چند لحظه می بندی هیچیو ثابت نمیکنه....هیچیو...
خاطره های خوب ِ خوب ِ خوب من بعد از رشت تو انزلیه...مث نم نم ِ بارون بهاری که دلو تازه میکنه....که عشق میکنم وقتی مرور میکنم...شده آروم باشی؟شده یه اتفاق بزرگ تو زندگیت بیفته و انقدر زود تموم بشه که نفهمی چطور گذشت؟شده بودن آدمایی تو رو یاد اون روزا و خاطرات بندازه؟یاد روزا و شبایی که تو دهکده ساحلی گذشت.یاد سرما و آتیش و چای زغالی که سارا عاشقش بود...یاد رفاقت فقط یک ساله با خاص ترین آدما.
با مینو و ندا بودیم.ندا منظورم دوست قدیمیم نیست!منظورم دخترخاله ی ساراست.نیلوفر هم بعدا اومد.نیلوفر منظورم دوست خیلی خیلی قدیمیمه...ماسوله هیچ وقت انقدر قشنگ نبود....انقدر رویایی... یا شاید چون من با مینو و حامد و ندا و نیوفر بودم اینجوری بودم! پنجره های زیبای ماسوله معروفند....برای ما پنجره ها فقط سوراخهایی توی دیوارند ولی برای اهالی ماسوله پنجره عنصر مهمیه بقول سارا جایی که ورود نور به داخل ساختمان جشن گرفته میشه .شاید چون تاحالا شب رو تو خونه های ماسوله تجربه نکرده بودم! شب ماسوله مه آلود بود و بارون ریزی می اومد....با فانوس می رفتیم وسط مه....واااای چه لذتی...هنوزم حالم خوش میشه وقتی بهش فک میکنم...
قلعه رودخان از اون جاهای بکر سرزمین منه.خستگیش به کنار...به بالا رفتنش می ارزه...آدم هربار میره با خودش میگه غلط کردم!ولی بازم میره...میره وکیف میکنه....جنگل و مه و بارون سمج...خدا...که نزدیکتر از هرموقع ست... رفقایی که بودنشونو دوس داری...هیچ چیز بیشتر از این خوبت نمیکنه.... ((مردان بزرگ و رودخانه ها ، از بیراهه به راه خود میروند))...یه همچین حس و حالی داره..
شبهایی که تب و لرز هست، داریوش و رضا یزدانی توی سرم کنسرت میگذارند. یکیشان این طرف سن «وطن پرندهی پر در خون» میخواند و آن یکی، کمی آن طرفتر، «آدم یه جاهایی رو مجبوره »...مردم هم آن وسط آرام و بیصدا برای خودشان گریه میکنند..چه حالی دارد...چه شوقی دارد...مثل افیون است...
همه ی حرف دلم همینه....عجب روزاییه.لامصب پر از دلتنگیه. لامصب پدر در میاره.
نمیدونم چه حسی دارم.فک کنم خنثی م.ینی وضع خیلی خوبی نیس ولی قابل تحمله. فردا کنکور ارشد دارم و از همینجا میگم هیچ آمادگی ای براش ندارم. ینی فقط شرکت کردم تا بعدش با یاسی و بچه ها دور هم جمع شیم و تجدید خاطره کنیم. یه جورایی پشیمون نیستم از اینکه امسال هیچی نخوندم چون واقعا نمیتونستم وقت بذارم برای منابع. پس از الان به خودم نوید کنکور 91 رو میدم!اعتماد به نفسم در حد بورکینافاسو بالاست!هیچ چیز غیرممکن نیست.ولی خسته شدم از اینکه نصف فامیل فک میکنن من دارم وکالت میخونم نه حقوق! تموم شه این ترم راحت شم...
دعانوشت:پگاه خوبم از صمیم قلبم برای قبولی و موفقیتت دعا میکنم. تو لایق بهترین هایی تو زندگی و من بهت به عنوان رفیق قدیمیت افتخار میکنم.
پ ن: ضدحال یعنی روز ولنتاین امسال که من تو خونه بودم....درواقع من اصلا به ولنتاین معتقد نیستم."عشق" ،روز خاصی نباید داشته باشه...عشق هر روز و هر لحظه میتونه اتفاق بیفته و آدم ها به هم عشق بورزند و هم رو به یاد بیارن نه فقط تو یه روز خاص!
صد سال آزگار به تنهايي، سالي كه عشق مثل وبا مي شد
همه ی خوانندگان و رفقا رو به خوندن شعر جدید بانو اشرف گیلانی دعوت میکنم.
کتاب میخوانم و فیلم میبینم و به گذشته فکر میکنم.به آینده...به امیدهای نیامده با انتظار که با نامم معنا می یابد.به روزهایی که من رشت نباشم.به شب هایی که تنها نیستم...به روزی که من دیگر "من" نباشم با شکوه ِ اندوهناک ترین ترانه.همه از من میپرسند این همه تنهایی تا کی؟ و من حرفش را هم نمیخواهم بزنم....همه چشم شده اند و مرا به هم نشان میدهند.بغض دارم از روزی که دیگر شاد نباشم.نخندم.اینجا نباشم اصلا...بغض دارم.وهیچ چیز بدتر از این نیست که همه بدانند بغض داری اما همچنان مغروری...
پ ن: دست خودت نیست به قول یکی زن که باشی همه ی دیوانگی های عالم را بلدی.
پ ن: یکی نیست بیاد برا من فال ورق بگیره؟ اَه...قبلنا سارا بود حالا نیست.خسته شدم
پ ن: بهار ما درد ِ مشترکیم.نسل دهه ی شصتی نیاز به مرهم داره برای زخم هاش بهار.
چه کسی میگوید:خواب زن چپ است؟ من خوابت را دیدم...خواب ِ روز تولدت را. یادت هست؟ این ترانه را چطور؟ با هم میخواندیمش...
پنجره ها رو واکنین
که عشقم از سفر میاد
برای غربت شبم
مژده ای از سحر میاد
صدای پاشو میشنوم
تو کوچه ها قدم زنون
پر میکشه دلم براش
به سوی ماه و آسمون
ترانه پرست شده ام...دوری از تو کار دست ِ من داده است بانو...زیاد در فکر فرو میروم.به جای دخترکی حرف میزنم که با تو زندگی کرده بود. بخوان مرا تا بدانی عشق منطق سرش نمیشود.خودت همیشه میگفتی:دوست داشتن های عمیق چیزی جز عشق نیست! حرفت را پس نگیر...دوست داشتن ما خیلی بزرگ بود....خیلی...هنوز دلم نتپیده برای یک مرد.گاهی فکر میکنم عاشق شدن یک چیز خیالی بیش نیست... این همه که میگذرد او را میبینم و هنوز نمیدانم این خواب چقدر واقعی است.حرف ِ دیروز و امروز نیست. من در ذهن رمانتیکم مردی را میخواهم که سالهای سال مرده باشد... از عشق مرده باشد...و بوی سیگار بدهد...فقط بوی سیگار بدهد... در فکر من مردی ست که چشمش دنبال کفشهای پاشنه بلندم باشد...تو از من چه میخواهی بانو؟ مرد ِ من هنوز دلم را نلرزانده است....هنوز جایش خالی است اما نترس.به تو قول میدهم جایش محفوظ بماند...قول میدهم.قول میدهم سارا.قول میدهم به اویی که هنوز جایی در قلبم ندارد خیانت نکنم.تو از من خواستی...من آدم بدقولی نیستم.تو این را خوب میدانی...چقدر خاطره ها مرا به بازی میدهند...دیوانه میکنند مرا... این فروغ لعنتی زل زده توی چشمهایم.هوای ِ لعنتی خفه ام کرده است...از یاسی هم دورم... دیگر کسی برایم نمانده؟ من همان دخترکی هستم که ده ها نفر دورم بودند؟ من همانم؟ تو و یاسی مرا دگرگون کرده اید...یاسی...یاسی یک موجود دوست داشتنی است سارا... انقدر که نفهمیدم در همه ی لحظه هایم هست...یاسی مرا یاد تو نمی اندازد.هیچ کس مرا یاد کس دیگر نمی اندازد.کم پیش می آید کسی را اینگونه دوست داشته باشم.
سارا سخت بود خواندن خط به خط آن همه ...رفقای قدیم هستند...زمان حروف احمقانه ایست...معنای حرفم را میفهمی...میدانی...حالا به همین دو سه نفر بسنده میکنم. فکر میکنم برای همه ی عمرم کافی ست...بخوان مرا بانو....تا بدانی عشق منطق سرش نمیشود.دارم سعی میکنم کمتر یادت کنم.کمتر از تو بنویسم.کمتر...باشد باشد.قول میدهم.من آدم بدقولی نیستم.تو هم بدقول نباش...میدانم میخوانی مرا...رد پایت در وبلاگم هست ...
پ ن: بالاخره فراموش میکنم.یکی هست که از گذشته خبر داره...از نیلوفر....نیلوفرخانوم ببین با من چه کردی؟همینم کم بود که دست یه عده آتو داده باشم....هه!مطمئن باش سارا اصلا برای من مثل تو نیست.تو هم برام دیگه هیچی نیستی....هیچی...خودت خراب کردی خودتو...خودت نیلوفر...
پای همیشه رفتن
نه ماندن
نه برگشتن
این پا
فقط می رود/می برد
-زندگی کردن حماقت میخواد.
-خودت که میگی:زندگی کردن!مگه ما زندگی میکنیم؟
-پس این حال ِ موندن و رفتن و اومدن چیه؟
-زندگی سگی تر از این حرفاست!
-چرا حتی شادیهامونم پر از بغضه ؟
-(به بیرون نگاه میکنی)ببین چه برفی میاد آرزو!
این روزا بیشتر از همیشه به گذشته فکر میکنم.این ماه های آخر،این ترم آخر...از الان حس بدی بهش دارم.حس تنهایی و جدایی و دوری و نبودن و ندیدن بعضی آدمها...و من هی با خودم تکرار میکنم:
برگشتن
فعل ِ کسی ست
که از جایی رفته است
پ ن: هیچ وقت به هیشکی چیزی نگو.اگه بگی دلت برا همه تنگ میشه.(ناتور ِ دشت)
قرار چیز دیگه ای بود.قرار بود به رسم هرساله ی روز تولدم اینجا رو آپ کنم. قرار بود همه ی حسای خوب روز تولدمو اینجا بنویسم.زدم زیر قرارم و ننوشتم.خوب دلایل زیاد بودن و یکیش نداشتن سیستم. حتی حوصله ی کافینت رفتن هم نداشتم. امسال هیچ کدوم از دوستان پارسالی نبودن و من بودم و یاسی و پری و شبنم و حمید.با اینکه پارسال تولدم رودسر تو قلیون سرا بود و بعد سارا تو خونه ش برام ترتیب یه جشنو داد. امسال کافه پیانو شد مکان تولدم.وسط گلسار. شد یه خاطره ی دوست داشتنی.به دوست وبلاگیم بهار قول داده بودم ازش یاد کنم و با پری جاشو خالی کردیم. جای سارا و مینو هم خالی کردیم.به یاد همه ی کافه بازی هام با سارا و مینو یه ترک ِ تلخ زدم بالا...هیچ کس جای هیچ کسو پر نمیکنه برای آدم.هر آدمی یه بویی داره...
پ ن: زمان، آرامش رو به من باز میگردونه....مطمئنم.
پ ن: 8 بهمن با خانواده....9 بهمن با رفقا...10بهمن با یه خاطره ی عجییییب...چی داره میشه؟!
پ ن: اینجا و اینجا را بخوانید.و همینطور اینجا را.خاطره بازی کار دست آدم میدهد لامصب...